خرید بک لینک
می نویسم برای او که

می دانم نخواهد خواند

می نویسم و می گذارم

کنار تمام نامه های نخوانده اش

می نویسم

برای عشق بر باد رفته ام

اینجا مینویسم شاید گذر زمان

تو راهم یه روز برای

خواندن این مطلب به اینجا بکشاند

.....................

از این بیراهۀ تردید

از این بن بست میترسم

من از حسی که بین ما

هنوز هم هست میترسم

ته این راه روشن نیست

منم مثل تو می دونم

نگو باید برید از عشق

نه می تونی نه می تونم

نه می تونیم برگردیم

نه رد شیم ازتو این بن بست

منم میدونم این احساس

نباید باشه اما هست

دارم می ترسم از خوابی

که شاید هر دومون دیدیم

از اینکه هر دومون با هم

خلاف کعبه چرخیدیم

واسه کندن از این برزخ

گریزی غیر دنیا نیست

نمیدونم ولی شاید

بهشت اندازه ما نیست

ته این راه روشن نیست

منم مثل تو می دونم

نگو باید برید از عشق

نه می تونی نه می تونم

نه می تونیم برگردیم

نه رد شیم ازتو این بن بست

منم میدونم این احساس

نباید باشه اما هست

.................................

وقتی دلم تنگ مي شود

وقتی دلم مي گيرد

چشمهايم را مي بندم

و گذرزمان را به رويا ی خيال مي سپارم

آنجا كه نسيم صبح و طلوع خورشيد

ازآن سوی اقليم پرنده های

عاشق می رسند

چه فرقی مي كند؟!!

مهم احساس است كه

انتظار را در قلبم تداعی می كند

حالا ديگر پروانه های لای دفترچه

زمزمه های دلتنگی يم

هم شاعرشده اند

.....................

قــول بــده کــه خــواهــی آمــد

امــا هــرگــز نیــا!

اگــر بیــایــی

هــمه چیــز خــراب می شــود!

دیــگر نــمی تــوانــم اینــگونــه

بــا اشتــیاق بــه دریــا و جــاده

خیــره شــوم!

مــن خــو کــرده ام بــه ایــن انتــظار،

بــه ایــن پــرســه زدن هــا در اسکــله

و ایستــگاه!

اگــر بیــایــی

مــن چشــم بــه راه چــه کســی بمــانــم؟

........................

هیس…

حواس تنهایی ام را

با خاطرات

باتو بودن

پرت کرده ام…

بگو کسی حرفی نزند…

بگذار

لحظه ای آرام بگیرم…

................

خُدايا...

چشم های هيــــچ عاشقی رو...

واسه رسيدن به عشقش..

خيــــس نكن... !

.......................

شهر من اينجا نيست!

اينجا....

آدم كه نه...

آدمك هايش همه ناجور

رنگ و بى رنگى اند.....

و جالب تر....

اينجا هركس هفتاد رنگ بازى ميكند

تا ميزبان سياهى ديگرى باشد.....

شهر من اينجا نيست.....

اينجا همه قارقار چهلمين كلاغ را

دوست مى دارند....

و آبرو همچون پنيرى دزديده خواهد شد...

شهر من اينجا نيست.....

اينجا سبدهايشان پر است از

تخم هاى تهمتى كه غالبا " دو زرده " اند ...

من به دنبال ديارم هستم....

شهر من اينجا نيست....

شهر من گم شده است...

برچسب: نویسنده: نیما پاکدل تاريخ: سه شنبه 31 مرداد 1396 ساعت: 1:41

صفحه بندی